گفت با هر سختی، آسانی ست
با هر رنج، شادی
در دل هر غم، نشاط
راست می گفت او
و من
تا نرنجيدم نخنديدم
تهران، ۳ آذر ۱۳۸۸
دلم تنگ است امشب
خسته ام
افسرده
تنها
نيست او
رفته
نه، می آيد
ولی امشب نه
فردا نه
ستاره رفته تا يك چند با يادش غمين باشم
تهران، ۱ آذر ۱۳۸۸
بافته های من اگر شعر نيست
روی تو اما
همه افسونگری ست
تهران، ۱ آذر ۱۳۸۸
به تو "می انديشم"
نه، تو انديشه ام ی
نه، تو رويا، تو خيالی
نه، تو عشقی، تو دلی،
ريشه ام ی
به تو "دل می بندم"
تهران، ۲۹ آبان ۱۳۸۸
هيچ می دانی
غروب غم، غروب درد،
مرگ زندگی
آری
طلوع شوم تاريكی ست؟
می دانی؟
بپرس از نی
حكايت می كند
بشنو ...
تهران، ۲۳ آبان ۱۳۸۸
غروبی دیگر اینک
چشم هایم از پشیمانی
تر اینک
کاش لایق بودم و
ای کاش ای کاش آخر اینک
سبز بودم
پاک
ساده
شرمگین تر
بهتر اینک
تهران - اصفهان، ۱۳ آبان ۱۳۸۸
باران و خیسی زمین
باران و کوچه های شب
باران و خاطره
همین
تهران، ۱۱ آبان ۱۳۸۸
قطره قطره
آب باران
مي سُرد بر روی شیشه
شیشه می گرید توگویی
دل غمین تر از همیشه
شیشه تنهاست، ناپیداست
می بیند ولی؛ بيناست
خاموش است اما
شيشه خاموش است
می بیند
و می فهمد
نمی گوید
و می گرید
تهران، ۱۰ آبان ۱۳۸۸
آه امشب نيست شعری در رخ شب
وای امشب نیست حتی ماه، يا رب
آسمانت قهر كرده با دل من
دل، كه را از خانه اش رانده ست امشب؟
تهران، ۵ آبان ۱۳۸۸
دست تو
دست سرنوشت من
عشق تو
از ازل سرشت من
چشم تو
تا ابد بهشت من
تهران، ۵ آبان ۱۳۸۸
ستاره را فقط
شمرده ايم ما ولی
ستاره یک "عدد"
و یا یکی "شماره" نیست
نه
ستاره دیدنی
شنیدنی ست
تهران، ۴ آبان ۱۳۸۸
زمين آلوده و سنگين
هوای آسمان اما
سبک، رنگين
من از اين جا
تو از آن جا
من استدلالی و دلمرده،
ظاهربين
تو اشراقی و بینادل
تو جانان بین
تو عطرآگین
تهران، ۴ آبان ۱۳۸۸
روزها
می گذرند
تا "شب" آغاز شود
شب؛
كه ما می خوابیم!
تهران، ۳ آبان ۱۳۸۸
ما عشق می ورزيم
چون عشق می ارزد
تهران، ۳ آبان ۱۳۸۸
بی حضور لایزال
آرزوهای محال
عاقبت هم مرگ
نابودی
زوال
تهران، ۲ آبان ۱۳۸۸
كودك درون من
كو كه كودكی کند؟
در کمین این کتب
بچگانگی کند؟
کودک درون من
کار دارمش کجاست؟
گويیا میان ما
فاصله، كرانه هاست
كودك درون من
كو؟
كجاست؟
كی به من نگاه می كند؟
كنون كه هست
ممكن است با من آشتی کند؟
تهران، ۲۸ مهر ۱۳۸۸
از ميان شاخه ها
از لابه لای برگ ها
خورشید رنگین است
زرین است
رحمان و رحیم و چهره آذین است
بی حائل ولی آری همین خورشید
کین توز است
آتشگون
و بنیانسوز و ویرانگر
حقیقت چیست؟
آن یا این؟
کدام؟ آیا هم آن است و هم این؟
آیا همین است ...؟
تهران، ۲۶ مهر ۱۳۸۸
پرده را كنار زن
صبح شد ببين كه نور
از ورای پنجره
روح می دمد به تن
پرده را کنار زن
شب دوباره سر رسید
جای ظلمت اتاق
یک ستاره ده به من
پرده را کنار زن
صبح و شام و روز و شب
پرده شرّ واجب است
پرده را ز جا بکن
تهران، ۲۷ مهر ۱۳۸۸
خواب
آری نعمت است اما
چه بسیارند نعمت های والاتر
و ماناتر
و حتی عادی تر
مادی تر
که با بی خوابی و بیداری آید حاصل اما
خواب را آری فسونی هست
همچون بیهُشی، چون مرگ
از آرامشی آنی و فانی
از فریبی خواهش افزا
خواب چون حوری ست
نازل، اولی، سطحی
و بیداری چو رضوان
عارفانه، عاشقانه، بي بهانه
خواب
آری نعمت است اما
نه وقتی هست بیداری!
تهران، ۲۶ مهر ۱۳۸۸
برگ درختان زرد
در تب و تاب بهار
هر ورقش قصه ای است
از ستم روزگار
تهران، ۲۷ مهر ۱۳۸۸

